نوشته شده توسط : Sunsignal::.. E.A ::..

دوستان عزیز این بخش کاملاء راه اندازی نشده است .



:: بازدید از این مطلب : 400
|
امتیاز مطلب : 235
|
تعداد امتیازدهندگان : 59
|
مجموع امتیاز : 59
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : Sunsignal::.. E.A ::..

 

 
داستانك : سر پیچ از هم جدا شدند. یكی زندانی بود و دیگری زندان بان. زندانی دوره محكومیتش را گذرانده بود و زندان بان دوره خدمتش را.چمدان هایشان پر از گذشته بود؛ حوله كهنه ، ریش تراش زنگ زده، آینه جیبی و... آنها سرنوشت مشتركی داشتند. هر دوخاطرات خود را پشت میله ها گذاشته بودند و وقتی سر پیچ از هم جدا شدند، باران بر هر دوی آنها بطور یكسان بارید.  (جمال مصطفی) 
داستانك : ” پدر گفت كه نعش ملیحه را زیر پای درخت بگذارند و با سر به بگم اشاره كرد كه شروع كند. بگم بسم الله گفت و خطبه را با صدای بلند خواند. همه به جنازه نگاه كردیم. بگم یك بار دیگر هم خطبه را خواند. صورت ملیحه زیر كتان بود. بگم خطبه اش را برای دومین بار خواند. پدر گریه اش را قورت داد و روی زمین نشست، كف دستتش را روی كتان جایی كه پیشانی ملیحه پنهان شده بود گذاشت. حالا ملیحه برای درخت گز عقد شده بود. ( بیژن نجدی)
 
 
 
«قفل»
فردین توسلیان
 
سریع وارد شد و در رو پشت سرش قفل کرد. انگار به همه ی دنیا پشت کرده باشه. بازم با خودش تنها شده بود. دلش نمیخواست هیچ کس خلوتشو به هم بزنه. برای این تنهایی خیلی زحمت کشیده بود. مثل همیشه آروم نشست و بخشی از سکوتی شد که همیشه آرزوشو داشت. سکوتی که تداعی خاطرات بهترین های عمرش بود. شروع بهترین اشعارش، ایده ی بهترین داستاناش، فکر کردن به بهترین دوستاش و و و… راه حل خیلی از مشکلات زندگیشو همین جا کشف کرده بود و خیلی از بغض های نصفه نیمه شو اینجا خالی کرده بود. کارهایی که جلوی آدم های دیگه نمیتونست انجام بده رو اینجا انجام می داد و حرف هایی که پیش هیچ کس نمیتونست بگه رو اینجا می گفت…
اما طبق قانون زندگی، مثل باقی چیزا، اینم موقت بود. باید میرفت. بازم باید به جمع کسایی که حالش ازشون به هم میخورد برمیگشت.
بلند شد و آروم سیفونو کشید.دیگه سکوتی در کار نبود…
 
 
 
 
«آپولون در تاکسی تهران»
آناهیتا اوستایی
 
صدای آقایی از صندلی عقبی گفت: «خانم می شه یه لحظه روزنامه تونو ببینم؟» خودش را که ندیدم یا دست هایش را. صدایش هم حالتی نداشت؛ غمگین نبود تا بشود درباره اش یک داستان تراژیک نوشت که مثلا آگهی ترحیم یک عشق قدیمی را دیده. خوشحال نبود تا بشود یک داستان کمدی سر هم کرد که یک آدم دهاتی ندیدبدید برنده ی یک ماشین گرانقیمت در قرعه کشی فلان بانک شده. یا ترسیده تا بشود طرح یک داستان ترسناک را ریخت که مثلا خبر فرار یک قاتل زنجیره ای دیوانه را که تشنه ی خونش است دیده. یا هیجان زده که بتواند سوژه ی یک داستان پلیسی باشد که مثلا سارق حرفه ای را که سال ها در تعقیب او بوده به عنوان نامزد انتخاباتی فلان حزب دیده یا بی تفاوت تا سوژه ی یک داستان فلسفی بشود که در آن یک مرد تنها فقط تاکسی عوض می کند و نمی خواهد به جایی برسد و محض تفریح گاهی به آگهی های ترحیم روزنامه ها می خندد. یا عصبانی تا بشود یک داستان سیاسی نوشت که مثلا یک دانشجوی اخراجی خبر بازداشت دوستانش را دیده. یا بی حوصله تا یک داستان اجتماعی بشود و ۲۴ ساعت زندگی خسته کننده ی یک مرد عیالوار را در تهران و دود و ترافیک نشان بدهد… روزنامه را پس داد و گفت: «مرسی خانم» خودش را که ندیدم. صدایش هم…
 
 
سایه‌ها
جواد سعیدی پور


آخرین جرعه را می‌خورد،سیگارش را روشن می‌کند، چشمانش را می‌بندد تا مثل هرشب به سایه‌هایی که مدت‌هاست ازخودش رانده‌، فکر کند. به سایه‌های بی‌ارزشی که برای پول او همه کار می‌کنند. بهسایه‌ای که هر چند روز می‌آید پیشش و گریه می‌کند که چرا بیشتر دوستش ندارد, چرادیگر به خانه بر نمی‌گردد. به سایه‌های سیاه و سفیدی که هر روز صبح, پشت سر او, ازبوی مشروب دهانش حرف می‌زنند. به بغضی که هر شب به‌اش می‌گوید:«تا بیرونم نریزینمی‌گذارم بخوابی

اما فقط باید به نزدیک ظهر فکر کند که آمد به‌ش سلام کرد،پرونده‌اش را گذاشت روی میزش و ایستاد روبروش تا او به‌ش اجازه نشستنبدهد.

نباید به او فکر کند. او فقط یک کارمند ساده است.
 
 
داستانك : بچه كه بود می خوایت دكتر شود. همیشه می خواست كاری برای كشورش انجام داده باشد.كنار روزنامه فروشی ایستاده بود.نتایج كنكور كارشناسی ارشد را اعلام كرده بودند. اگر پدرش زنده بود...شاید اسم او هم بین آنها بود. دستی به لباس نارنجی اش كشید. بالاخره توانسته بود كاری برای كشورش انجام دهد.  (بي نام / منبع اينترنت)
داستانك : مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دست هایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد. (بي نام / منبع اينترنت)
 


:: بازدید از این مطلب : 465
|
امتیاز مطلب : 233
|
تعداد امتیازدهندگان : 58
|
مجموع امتیاز : 58
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : Sunsignal::.. E.A ::..

 

در شماره‌ی 228 روزنامه، به تاريخ 5 دي ماه 1383 صفحه‌ی 7، مقاله‌اي با عنوان "نقد داستان منِ او" به چاپ رسيد. مقاله‌ی مذکور با برقراري ارتباط معنايي ميان اين کتاب و مفاهيم عاشقانه‌ی ادب پارسي، عادي و زميني نبودن معشوق (مهتاب) را موجب تلخ شدن کام راويان آن دانسته بود و مشروعيت "قداست رفتار اخلاقي" شخصيت هاي داستان را زير سوال برده بود. مقاله‌ی حاضر ضمن اشاراتي به نقد مذکور، تلاش مي کند از زاويه هاي ديگري نيز به اثر پرفروش رضا اميرخاني بپردازد. هرچند که نقد این کتاب زیبا قطعا به این چند سطر خلاصه نمی شود.
همانطور که در مقاله‌ی قبلي ذکر شده بود، منِ او را بسياري از شريفي‌ها خوانده‌اند. علت اين امر را شايد بتوان به شريفي بودن رضا اميرخاني ربط داد و شايد بتوان مبتلابه بودن موضوع در ميان دانشجويان را دليل اين امر دانست. دوستي بي‌ريا و لوطي‌وار علي و کريم، سوپر درياني، درويش مصطفي، عطر مهتاب و کلنجارهاي دروني علي در سرتاسر داستان حضور دارند. اميرخاني، همانطور که خود در مصاحبه اي تاکيد کرده است،  طبقه‌ی بازاري و روحاني را بعنوان دو عنصر اصلي داستان برگزيده است تا کمي بتواند خلا ادبيات فارسي معاصر در پرداختن به اين دو طبقه را پر کند. نگاه نويسنده‌ی کتاب به مردمان جامعه منفي است و اين نگاه را به خواننده نيز تلقين مي کند. گويي مردمان جامعه افرادي کم فهم هستند که نه حرف‌هاي حکيمانه‌ی درويش مصطفي را متوجه مي شوند و نه متوجه تغيرات اجتماعي- سياسي و استحاله‌ی فرهنگي هستند. حتي مردم پاريس نيز از اين قاعده مستثني نيستند. بدون آنکه راه حلي از سوي شخصيتهاي داستان مخصوصا درويش مصطفي و پدر بزرگ علي براي مشکل جهالت عامه ارائه شود، داستان به سمت افکار شخصي علي مي رود و خواننده را ناخودآگاه به جامعه گريزی ترغيب می کند. ترک جامعه و يا مبارزه‌ی مسلحانه با حکومت، چه در تهران و چه در پاريس، در علی، مجتبی (كه نام سيد مجتبي نواب صفوي را به ذهن متبادر مي‌كند) و حتی آن مبارز الجزايری ديده می شود و راه حل سومي که روحانيان خوش انديش در آن برهه‌ی تاريخي برگيزيدند را در لابلاي صفحات کتاب گم مي کند.
اما اميرخاني پيش از آنکه بنويسد، بسيار خوانده است و نيک مي داند که چگونه فراز و نشيب‌ها را در کنار هم بچيند. انتخاب نام "منِ او" و روايت دوگانه‌ی داستان از سوي داناي کل(او) و علي(من)، ضمن آنکه محاکات دروني علي را به خوبي نشان داده است، خواننده را نيز به دادگاه درونی اش فرا می خواند. خواننده با علي مي گريد، مي خندد و قلبش به تپش مي افتد. انتظار مي کشد، تعالي مي يابد و شايد بوي مهتاب را مي شنود – گاهی عطر حضور او را و گاهی بوي گوشت سوخته او را. گويي هر چه خواننده بيشتر مي خواند، جهانبيني اش به جهانبيني مد نظر نويسنده شبيه تر مي شود. اين هنر اميرخاني است.
مقاله‌ی قبلي بيشتر بر روي شخصيت پردازي مهتاب توجه کرده بود، در حاليکه محور داستان جنگهاي علي با خود بود. مهتابِ علي آن صنم پاک و آسماني نيست، فقط محبوب علي است و انتهاي آرزوهاي او. داستان دقيقا از همين نکته شروع مي شود. درويش مصطفي علي را به افق‌هاي بالاتري رهنمون مي کند و از او صبر را طلب مي کند. علي از ابتدا تا به انتها مي آموزد دوستي را، تحمل را، دوست داشتن را، رها شدن از بند غرايز را و حکمت‌ها را. او در پي يافتن پاسخ اين سوال است که چرا بايد صبر کند؟ چه زماني درويش مصطفي خبر مي دهد که زمانش رسيده است؟ اين صبر به او مي آموزد که هدف چيز ديگري است و مهتاب يک واسطه براي رسيدن به هدف.
اما علي شانس بسيار بزرگي آورده است. مهتاب، علي را دوست دارد و علي اين نکته را مي داند. مي داند که "الحق مع علي و علي مع الحق" و روي خشت‌ها مي نويسد "مع"! يعني علي و مهتاب؛ اما دليلش را نمي داند و دنبال دليل مي گردد. شايد کمي غير طبيعي به نظر برسد که با وجود اين شانس، علي بتواند روح خويش را صيقل دهد. مجنون از آنجا مجنون شد که ليلي او را جواب نمي داد و وحشي بافقي آنجا وحشي شد که معشوق از او روي گردان بود. اما مهتاب روي گردان نبود و پيوسته دلش با علي بود و بارها از صبر علی شکوه کرد. اگر اين داستان را عاشقانه بدانيم، اشکال بزرگ داستان اين است که مهتاب علاقه اش را به علي ابراز مي کند. تعالي عاشق آنگاه ميسر مي شود که در جلب رضايت معشوق سختي بکشد. اما علي به خاطر اعتماد به حرف درويش مصطفي صبر مي کند و در نتيجه صبر، چيزها مي بيند و مي شنود و حکمت‌هايي مي آموزد بس گرانبهاتر از عشق مهتاب. هفت گدا را در پاريس مي بيند و پاريس را تهران! رفتار سرکار عزب اوغلي و رذالت درياني را مي بيند. وسعت دل پدربزرگش را لمس مي کند و از فهم عميق مادر لبريز. پس "منِ او"، نه يک رمان عاشقانه که يک رمان صابرانه است. هنر علی نه عشقش به مهتاب، که صبرش بر عشق بود!
از ديگر نکات قابل توجه، تاکيد بر اصالت لرزش دل در عشق است. چونان که نويسنده اولين لرزش دل را نشاني بر عشق مي داند. چنين عشقی او را به نزد "ذال محمد" می کشاند. اين همان عشق کور کننده است که دکتر شريعتي آن را توصيف کرده است. براي خواننده سخت است که بپذيرد تمامي صبر و تحمل‌هاي علي در اثر يک لرزش دل و استشمام عطر حضور مهتاب است.
با اين اوصاف به نظر مي رسد اميرخاني قبل از آنکه مخاطب خاص را در نظر داشته باشد، مخاطب عام را در نظر داشته و سعي داشته که جوان امروز را از پلشتي ها پرهيز دهد و نکات زيباي ناگفته از تاريخ معاصر، تهران، عشق و حکمت را براي جوان نقل کند. شرمندگي علي و صفحات متوالي سفيد، بهتر از هر نوشته اي با خواننده اش سخن مي گويد. شخصيت مادر علي، مخصوصا آنجا که رفتار علي و مهتاب را مي ديد و به روي خود نمي آورد، شخصيت پدربزرگ علي، صفاي دلش و رفتارش به هنگام شنيدن فوت پسر از نقاط قوت داستان بودند. "منِ او"ي رضاخاني، داستاني اجتماعي، تاريخي و اخلاقي و (فقط) اندکی عاشقانه است.
***
اگر به خيابان فرشته‌ی تهران سري بزنيد، سوپر درياني را (با همين عنوان) آنجا هم خواهيد ديد. چه بسا که سوپر درياني ديروز، امروز جاي ديگري است.
 
 


:: بازدید از این مطلب : 499
|
امتیاز مطلب : 406
|
تعداد امتیازدهندگان : 112
|
مجموع امتیاز : 112
تاریخ انتشار : | نظرات ()

صفحه قبل 1 صفحه بعد